عزيز من!
تو ای ناديدنی معشوق قلب من
که تقديرم
ستمکارانه چشمم را
به روی ماه زيبای تو بسته
و دستم را
از آغوش تو دزديده
و قلبم را
برای غفلت از ياد تو در زنجير افکنده...
من امشب صادق و خالص
به دور از مصلحت انديشی و عقل و حساب و ترس از تبعيد
برای اعترافی ساده اما تلخ می آيم:
دروغ است اينکه من گفتم:
(نميخواهم اسير قلب من باشی)
دروغ است اينکه من گفتم:
(نميخواهم بسوزی در ميان آتش عشقم)
دروغ است اينکه من گفتم:
(نميخواهم هميشه ياد من باشی)
دروغ است اين همه اما
تو می بخشی و می دانی
هميشه دوستت دارم
تو می بخشی و می دانی
چه بی صبرانه مشتاقم
در آغوشت بگيرم يک شب زيبای مهتابی
و اشکم را
به اشک گونه های خيس و تبدارت بياميزم
تو می بخشی و می دانی
که قلب نيمه جان من
به شوق گفتن شعری برای تو
تمام عمر ميسوزد
تو می بخشی و می دانی
که لبهايم
برای بوسه بر لبهای زيبايت
هميشه تشنه می ماند
تو می بخشی و می دانی
که من در چنگ تقديرم
و می دانی
چه زنجير ضخيمی خورده بر پايم
تو می بخشی و می دانی...
و من حتی اگر
اين اعتراف ساده را پنهان کنم از تو
خودم را تا ابد
هرگز نمی بخشم
"م. فرياد"



