تبليغاتX
ناچیده های پیچک خشک تنهایی
يكي بود يكي نبود غير از خدا هيچكس نبود

يه بابا بزرگ مهربون بود و يه عالمه بچه هاي خوب

بابابزرگ براي بچه ها قصه مي گفت،

بابا بزرگ براي خودش هم قصه مي گفت!

قصه هاي خوب براي بچه هاي خوب

بابابزرگ رفت و كلاغ قصه هاش به خونه نرسيد

روحش شاد

 

+ نوشته شده در شنبه بیستم تیر 1388ساعت 8:52 توسط محسن اکرمی |


براي كسي كه خودش مي داند كيست

عزيز من!
تو ای ناديدنی معشوق قلب من
که تقديرم
ستمکارانه چشمم را
به روی ماه زيبای تو بسته
و دستم را
از آغوش تو دزديده
و قلبم را
برای غفلت از ياد تو در زنجير افکنده...
من امشب صادق و خالص
به دور از مصلحت انديشی و عقل و حساب و ترس از تبعيد
برای اعترافی ساده اما تلخ می آيم:
دروغ است اينکه من گفتم:
(نميخواهم اسير قلب من باشی)
دروغ است اينکه من گفتم:
(نميخواهم بسوزی در ميان آتش عشقم)
دروغ است اينکه من گفتم:
(نميخواهم هميشه ياد من باشی)
دروغ است اين همه اما
تو می بخشی و می دانی
هميشه دوستت دارم
تو می بخشی و می دانی
چه بی صبرانه مشتاقم
در آغوشت بگيرم يک شب زيبای مهتابی
و اشکم را
به اشک گونه های خيس و تبدارت بياميزم
تو می بخشی و می دانی
که قلب نيمه جان من
به شوق گفتن شعری برای تو
تمام عمر ميسوزد
تو می بخشی و می دانی
که لبهايم
برای بوسه بر لبهای زيبايت
هميشه تشنه می ماند
تو می بخشی و می دانی
که من در چنگ تقديرم
و می دانی
چه زنجير ضخيمی خورده بر پايم
تو می بخشی و می دانی...
و من حتی اگر
اين اعتراف ساده را پنهان کنم از تو
خودم را تا ابد
هرگز نمی بخشم

"م. فرياد"

+ نوشته شده در پنجشنبه یازدهم تیر 1388ساعت 9:40 توسط محسن اکرمی |


ميلاد تو

در دل چاك چاك من

مرهم هزار زخم كهنه است

باد شو اي نسيم

طوفان شو

و تمام ابرهاي عالم را

بر اين دل چاك چاك ببار

ببار كه مرد سرزمين بي باران

تو را مي خواهد

تو را كه سالهاست لحظه لحظه زندگي بوده اي

سالهاست كه پنجره هاي اين خانه ي بي در، بي ديوار و بي سقف، بازند

شايد قاصدكي، پرستويي خبري بياورد از تو

...

تولدت مبارك بانوي عشق

+ نوشته شده در پنجشنبه یازدهم تیر 1388ساعت 9:5 توسط محسن اکرمی |


روزگار غريبيست نازنين...!
+ نوشته شده در شنبه ششم تیر 1388ساعت 13:44 توسط محسن اکرمی |


براي ندا

نگاهت

                 پرواز

                   كدامين پرنده ي آرزوست

                           از سينه ي در خون نشسته ؟

رخسارت عاشقي را به عزا نشسته است!

اينك تو

آزاده ترين دختراني!

+ نوشته شده در سه شنبه دوم تیر 1388ساعت 14:14 توسط محسن اکرمی |


تصنيف زيباي استاد شجريان با شعر اصلان اصلائيان 

شب است و چهره ی میهن سیاهه

نشستن در سیاهی ها گناهه

تفنگم را بده تا ره بجویم

که هر که عاشقه پایش به راهه

برادر بی قراره.برادر شعله واره.برادر دشت سینه اش لاله زاره

شب و دریای خوف انگیز و طوفان

من و اندیشه های پاک پویان

برایم خلعت و خنجر بیاور

که خون میبارد از دلهای سوزان

برادر نوجونه.برادر غرق خونه.برادر کاکلش آتش فشونه

تو که با عاشقان درد آشنایی تو که هم رزم و هم زنجییرمایی

ببین خون عزیزان را به دیوار بزن شیپور صبح روشنایی

+ نوشته شده در سه شنبه دوم تیر 1388ساعت 8:49 توسط محسن اکرمی |


ببار ای بارون ببار
با دلُم گریه كن، خون ببار
در شبای تیره چون زلف یار
بهر لیلی چو مجنون ببار ای بارون

دلا خون شو خون ببار
بر كوه و دشت و هامون ببار
دلا خون شو خون ببار
بر كوه و دشت و هامون ببار
به سرخی لبای سرخ یار
به یاد عاشقای این دیار
به داغ عاشقای بی مزار ای بارون

ببار ای بارون ببار
با دلُم گریه كن، خون ببار
در شبای تیره چون زلف یار
بهر لیلی چو مجنون ببار ای بارون

ببار ای ابر بهار
با دلُم به هوای زلف یار
داد و بیداد از این روزگار
ماهُ دادن به شبهای تار ای بارون

ببار ای بارون ببار
با دلُم گریه كن، خون ببار
در شبای تیره چون زلف یار
بهر لیلی چو مجنون ببار ای بارون


دلا خون شو خون ببار
بر كوه و دشت و هامون ببار
دلا خون شو خون ببار
بر كوه و دشت و هامون ببار
به سرخی لبای سرخ یار
به یاد عاشقای این دیار
به داغ عاشقای بی مزار ای بارون

ببار ای بارون ببار
با دلُم گریه كن، خون ببار
در شبای تیره چون زلف یار
بهر لیلی چو مجنون ببار ای بارون

با دلُم گریه كن، خون ببار
در شبای تیره چون زلف یار
بهر لیلی چو مجنون ببار ای بارون

+ نوشته شده در دوشنبه یکم تیر 1388ساعت 12:21 توسط محسن اکرمی |