تبليغاتX
ناچیده های پیچک خشک تنهایی
تقديم به قاصدكهايي كه غريبانه خبرهايشان را در ناكجاهاي دل خودشان فرياد مي كنند!

قاصدک هان! چه خبر آوردی
از کجا وز که خبر آوردی
خوش خبر باشی اما .. اما
گرد بام و در من بی ثمر می گردی
انتظار خبری نیست مرا
نه زیاری
نه ز دیار و دیاری
باری
برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس
برو آنجا که تو را منتظرند
قاصدک در دل من
همه کورند و کرند
دست بردار از این در وطن خویش غریب

قاصد تجربه های همه تلخ
با دلم می گوید
که فریبی تو فریب
که دروغی تو دروغ

قاصدک هان!
ولی
راستی آیا رفتی با باد؟
با تو ام آی کجا رفتی آی!

راستی آیا جایی خبری هست هنوز؟
مانده خاکستر گرمی جایی؟
در اجاقی طمع شعله نمی بندم
خردک شرری هست هنوز؟

قاصدک، قاصدک، قاصدک!
ابرهای همه عالم شب و روز
در دلم می گریند


مهدی اخوان ثالث (م-امید)

+ نوشته شده در یکشنبه سی و یکم خرداد 1388ساعت 9:51 توسط محسن اکرمی |


دلم تنگ و

            دلم تنگ و

                      دلم تنگ .

غم عالم به جونم ميزنه چنگ.  

+ نوشته شده در شنبه سی ام خرداد 1388ساعت 11:25 توسط محسن اکرمی |


بگذارید این وطن دوباره وطن شود.
بگذارید دوباره همان رویایی شود که بود.
بگذارید پیشاهنگ دشت شود
و در آن‌جا که آزاد است منزلگاهی بجوید.

(این وطن هرگز برای من وطن نبود.)

بگذارید این وطن رویایی باشد که رویاپروران در رویای
خویش‌داشته‌اند.ــ
بگذارید سرزمین بزرگ و پرتوان عشق شود
سرزمینی که در آن، نه شاهان بتوانند بی‌اعتنایی نشان دهند نه
ستمگران اسبابچینی کنند
تا هر انسانی را، آن که برتر از اوست از پا درآورد.
(این وطن هرگز برای من وطن نبود.)

آه، بگذارید سرزمین من سرزمینی شود که در آن، آزادی را
با تاج ِ گل ِ ساخته‌گی ِ وطن‌پرستی نمی‌آرایند.
اما فرصت و امکان واقعی برای همه کس هست، زنده‌گی آزاد است

و برابری در هوایی است که استنشاق می‌کنیم.

(در این «سرزمین ِ آزاده‌گان» برای من هرگز
نه برابری در کار بوده است نه آزادی.)

بگو، تو کیستی که زیر لب در تاریکی زمزمه می‌کنی؟
کیستی تو که حجابت تا ستاره‌گان فراگستر می‌شود؟

سفیدپوستی بینوایم که فریبم داده به دورم افکنده‌اند،
سیاهپوستی هستم که داغ برده‌گی بر تن دارم،
سرخپوستی هستم رانده از سرزمین خویش،
مهاجری هستم چنگ افکنده به امیدی که دل در آن بسته‌ام
اما چیزی جز همان تمهید ِ لعنتی ِ دیرین به نصیب نبرده‌ام
که سگ سگ را می‌درد و توانا ناتوان را لگدمال می‌کند.

من جوانی هستم سرشار از امید و اقتدار، که گرفتار آمده‌ام
در زنجیره‌ی بی‌پایان ِ دیرینه سال ِ
سود، قدرت، استفاده،
قاپیدن زمین، قاپیدن زر،
قاپیدن شیوه‌های برآوردن نیاز،
کار ِ انسان‌ها، مزد آنان،
و تصاحب همه چیزی به فرمان ِ آز و طمع.

من کشاورزم ــ بنده‌ی خاک ــ
کارگرم، زر خرید ماشین.
سیاهپوستم، خدمتگزار شما همه.
 من مردمم: نگران، گرسنه، شوربخت،
که با وجود آن رویا، هنوز امروز محتاج کفی نانم.
هنوز امروز درمانده‌ام. ــ آه، ای پیشاهنگان!
من آن انسانم که هرگز نتوانسته است گامی به پیش بردارد،
بینواترین کارگری که سال‌هاست دست به دست می‌گردد.
با این همه، من همان کسم که در دنیای کُهن
در آن حال که هنوز رعیت شاهان بودیم
بنیادی‌ترین آرزومان را در رویای خود پروردم،
رویایی با آن مایه قدرت، بدان حد جسورانه و چنان راستین
که جسارت پُرتوان آن هنوز سرود می‌خواند
در هر آجر و هر سنگ و در هر شیار شخمی که این وطن را
سرزمینی کرده که هم اکنون هست.
آه، من انسانی هستم که سراسر دریاهای نخستین را
به جست‌وجوی آنچه می‌خواستم خانه‌ام باشد درنوشتم
من همان کسم که کرانه‌های تاریک ایرلند و
دشت‌های لهستان
و جلگه‌های سرسبز انگلستان را پس پشت نهادم
از سواحل آفریقای سیاه برکنده شدم
و آمدم تا «سرزمین آزاده‌گان» را بنیان بگذارم.

آزاده‌گان؟
یک رویا ــ
رویایی که فرامی‌خواندم هنوز امّا.

آه، بگذارید این وطن بار دیگر وطن شود
ــ سرزمینی که هنوز آن‌چه می‌بایست بشود نشده است
و باید بشود! ــ
سرزمینی که در آن هر انسانی آزاد باشد.
سرزمینی که از آن ِ من است.
ــ از آن ِ بینوایان، سرخپوستان، سیاهان، من،
که این وطن را وطن کردند،
که خون و عرق جبین‌شان، درد و ایمان‌شان،
در ریخته‌گری‌های دست‌هاشان، و در زیر باران خیش‌هاشان
بار دیگر باید رویای پُرتوان ما را بازگرداند.

آری، هر ناسزایی را که به دل دارید نثار من کنید
پولاد ِ آزادی زنگار ندارد.
از آن کسان که زالووار به حیات مردم چسبیده‌اند
ما می‌باید سرزمین‌مان را آمریکا را بار دیگر باز پس بستانیم.
آه، آری
آشکارا می‌گویم،
این وطن برای من هرگز وطن نبود،
با وصف این سوگند یاد می‌کنم که وطن من، خواهد بود!
رویای آن
همچون بذری جاودانه
در اعماق جان من نهفته است.

ما مردم می‌باید
سرزمین‌مان، معادن‌مان، گیاهان‌مان، رودخانه‌هامان،
کوهستان‌ها و دشت‌های بی‌پایان‌مان را آزاد کنیم:
همه جا را، سراسر گستره‌ی این ایالات سرسبز بزرگ را ــ
و بار دیگر وطن را بسازیم!

 

لنگستن هیوز

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388ساعت 12:31 توسط محسن اکرمی |


ا

سبز باشيد و هميشه جاويد

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم خرداد 1388ساعت 13:32 توسط محسن اکرمی |


مترسك خبر بهار مي دهد!

كلاغ بر شاخه مي خواند!

آواز قناري ها

دروغ است

و شكوفه ها كاغذي است

 مترسک همچنان مي خندد

بيچاره باغ و باغبان و ..!

+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم خرداد 1388ساعت 8:33 توسط محسن اکرمی |


مرجانه ي روياهاي مرد سرزمين بي باران

        حسرت نبودن هايت

                    همه ي هست ها را

                                      بر باد مي دهد.

مسئله اي نيست بودنت

                اما چه فاجعه اي ست نبودنت!

 

+ نوشته شده در شنبه نهم خرداد 1388ساعت 9:50 توسط محسن اکرمی |


شب كه مي شود و ستاره ها يكي پس از ديگري به يكباره در آسمان نمايان مي شود مثل اين است كه كوير را چراغاني كرده باشند شبهاي كوير با همه زيبائيش يادگار زيباي كودكي مان است. آن وقتها دلمان بزرگ بود بزرگ بزرگ به وسعت آسمان پر ستاره،دلمان خوش بود كودك بوديم و بيخيال. شب كه مي شد دور بابابزرگ حلقه مي زديم يكيمان عصايش را بر مي داشت و ادايش را در مي آورد، ديگري عينك گرد و بانمكش را به چشم مي زد و دوتا هم دنبالش  مي دويدند تا عينكش را بگيرند و به چشمشان بزنند و بعدش سر و صداي بابابزرگ بود كه به هوا بلند مي شد و ما كه قه قه مي خنديديم. خوب كه از شيطنت و بازيگوشي خسته مي شديم تازه آماده مي شديم براي شنيدن قصه بابابزرگ، اصلاٌ بدون قصه كه نمي شد بخوابيم بابابزرگ هم با اينكه كلي اذيتش كرده بوديم بدون اينكه خم به ابرو بياره شروع مي كرد به قصه گفتن... اولدوز و حسن كچل و كچل كفتر باز و هزار تا قصه ديگه كه با همه تكراري بودنشون بازم نو و تازه و دلچسب بودن. يادش به خير اون روزا يادش به خير بابابزرگ وقتي از بچه گي هاش تعريف مي كرد ...

+ نوشته شده در سه شنبه پنجم خرداد 1388ساعت 12:15 توسط محسن اکرمی |