آخرین شکوفه باز شد
پیرمرد با زانوهای لرزانش دستی بر ساقه ی فرسوده درخت کشید و گفت: دیگر وقت آن رسیده است که برای خودم عصایی بسازم.! درخت آهی کشید و شکوفه بر زمین افتاد.
جیبهایش را تکانده است
خانه اش را نمی دانم!
بهار آمده است
و
عید هم شاید!

چند وقته که میام به وبلاگم سری میزنم و میرم. نمی دونم چرا نمی تونم چیزی بنویسم. اینجا تو کویر نماز بارون خونده اند که بارون بیاد. امروز یه جایی تو نت دیدم نوشته بود که : از میان تمام کسانی که برای دعای باران به تپه ها می روند تنها آنان که با خود چتری می برند به خدا ایمان دارند !!! ولی من هیچ کسی رو ندیدم و نشنیدم که با چتر رفته باشه !!!!
امیدوارم که زودتر بیام حد اقل زودتر از بارون.



