تبليغاتX
ناچیده های پیچک خشک تنهایی
دیروز

 آخرین شکوفه باز شد

پیرمرد با زانوهای لرزانش دستی بر ساقه ی فرسوده درخت کشید و گفت: دیگر وقت آن رسیده است که برای خودم عصایی بسازم.! درخت آهی کشید و شکوفه بر زمین افتاد.

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1387ساعت 13:58 توسط محسن اکرمی |


رفتگر محله مان

جیبهایش را تکانده است

خانه اش را نمی دانم!

بهار آمده است

و 

عید هم شاید!

رفتگر

+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم اسفند 1387ساعت 12:47 توسط محسن اکرمی |


سلام

چند وقته که میام به وبلاگم سری میزنم و میرم. نمی دونم چرا نمی تونم چیزی بنویسم. اینجا تو کویر نماز بارون خونده اند که بارون بیاد. امروز یه جایی تو نت دیدم نوشته بود که : از میان تمام کسانی که برای دعای باران به تپه ها می روند تنها آنان که با خود چتری می برند به خدا ایمان دارند !!! ولی من هیچ کسی رو ندیدم و نشنیدم که با چتر رفته باشه !!!!

امیدوارم که زودتر بیام حد اقل زودتر از بارون.

+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم اسفند 1387ساعت 13:7 توسط محسن اکرمی |