و در آسمان به ناكجا مي روم!
كودكي،
من و ريسمان پاره بادبادكش را
مي پايد!
سراغ مرا
از قاصدكان بي خبر مگيريد!
بر گرده های سرما زده ی زمین
اینگونه پا می فشاریم؟!
گونه هایمان از سیلی های زمانه
سرخ تر از همیشه است
که خدا در کتاب مقدس چنین گفت.!
تا گلوگاه
در خون رفیقانمان غوطه وریم
که خدا در کتاب مقدس چنین گفت!
کدامین اتفاق بزرگ را
انتظار می کشیم؟!
کدامین رهایی را؟!
یکی از همراهان و مهمونهای همیشگی ناچیده ها یه شعر از خودش فرستاده و من هم بدون هیچ کم و زیادی تقدیم خودش و بقیه می کنم :
انگار خودم را گم کرده ام
در کویر تشنه از باران
خالی از تاب و تب
اینجا همان جاست
مسیر یک بی انتها
در جاده ی حسرت
اما
امایی هست
که میمش من هستم
من کوتاهترین هجا
در پایه ی هستی
خودم را گم کرده ام
درمیم این ناکجا ولی انگار
یک هجا جامانده است
آن هم تویی
به دنبال تو
در جاده ی حسرت تا بی منتهی رفتم
اما در حسرتی بیدار
از دست دادم
هم تو را هم جاده را
در ساحلی بیقرار
ای کاش می مردم
من برای این کهنه عشق
شرابی از اشکهای نیمه شبها
و
خون دلهای نخورده ام
آماده کرده ام!
ساقی تو
امشب چه غریب می رقصی
در این صحنه ی خیال
پُر کن پیمانه را
شراب از جام شکسته
نوشیدن دارد!!!
که در هر غروب
بر خاطرات کهنه اش تکیه می زند
و در دوردستها
ورود طلایه دار
لاشخوران کریه سرزمین نمی دانم هایش را
انتظار می کشد!
مرد سالهاست
لاشه ی احساسش را
در تاراج بزرگ عشق و هوس
حراج کرده است!
مرد خسته بر دیوار تنهائی خود چنین نوشت:
روز میلاد من رسیده است
و این خبر ناخوش را
قاصدکان چنین آورده اند:
که سی پروانه ی عاشق
آرزوهایشان را
به آخرین کلاغ سیصد ساله فروختند
تا خبرچین بزرگ
جار نزند میلاد مردی را که تنهاترین است.
مرد خسته اینچنین، سی ساله شد
تنهاتر و غریب تر از همیشه!
خشکیده درخت کویر جوانه زد
کار، کار قاصدک است!
***
قناری خانه مان نمی خواند
فکر کنم قفس اُپن می خواهد!
***
دوستت دارم،
خراشی همیشه سبز
بر تن توت خشک خانه مادربزرگ!

احمد آقالو هم رفت.
یادش در صحنه روزگار همیشه جاویدان باد
سلام ! ای همه ناتوانی ها!
نداشتن ها!
سلام! ای همه ی عرق های شرم!
سلام! ای زندگی!
ای ملال بی پایان!
سلام! ای دل قاچ قاچ
ای چاقوی خود ساخته!


