شرابی هزار ساله آماده کرده ام
تا در مهمانی آرزوهایم
به سلامتی همه ی خاطرات ناخوش گذشته مان
نوش کنیم!
آنجا که
سازهای ناکوک
بی پرده می نوازند
و رقاصان شهر
آشفته می رقصند!
اما
مهمانی سالهاست که تمام شده است
مهمانها همه مرده اند
و شراب هزار ساله ی من دست نخورده مانده است...!
می خواهم طنین صدای سکوتم را
در هزارمین کوچهی دلم
فریاد کنم!
خودت را آماده کن!
چه بزرگ!
تا نام تو را
فریاد نکنم!
دستانم را بریده اند
چه خونبار!
تا تو را در آغوش نگیرم!
دیدی چطور
یاد تو را
از دفتر کذایی خاطرات ربودند؟!
و من
نظاره گری بیش نبودم!
هرچند عاشق !
هرچند مغموم!
چه ناباورانه
تا ناکجای این زندگی
سایه انداخته ای
من
اینگونه زندگی را
می خواهم
و
نمی خواهم!
تو
در آسمان چندم آرزوها
جا خوش کرده ای
که مرغ نفس بریده خیال را
پر پرواز
به سویت نیست!
من
در زیر این سایه سار
عطش هزار ساله ی کویر را
احساس می کنم
تو
سرابی هستی،سراب!
که همیشه
هستی
و نیستی!

یادش و صدای ماندگارش همیشه جاودان باد
سجدهگاه
هزار بوسه ی
بی شرم آقتاب است
و چشمانت
پرده دار
شرم خورشید
بر گستره بی دریغ دریا
اما
دستانت را
کدامین
بی خبر از
شبهای بی غروب
ساحل ربوده است؟!
کاش میدانستی
من اینجا
در این ساحل
چقدر تنهایم!
باغبان پیر مُرد.
علفهای حسرت، ریشه دار شدند.
بهار آمد!!
پرنده کوچک را
چه خوش است
شکسته بال را
خیال پرواز!
امشب دل سرما زده
مرهم بال شکسته است
و
چه زیباست
خیال پرواز
اما
گربه های گرسنه شهر
امشب
ضیافت شام دارند!
این روزها دلم می سوزد
برای تو !
برای خودم!
می خواهم همسفرت شوم
اما
تو در کدامین ایستگاه مسافری
من چمدانم را بسته ام
با بلیطی در دست
که نمی دانم
برای کدامین مقصد است
قطار ناکجا کی می آید؟!
من سخت منتظرم
و چمدانم سنگین تر از همیشه است!
تو هم به رسم روزگار
دلتو گذاشتي يادگار
خبر نداشتي نو دلت
داري هزار تا خاطره
خاطره هاي رنگارنگ
از روزاي خوب و قشنگ
خاطره ها به جاي خود
دلتنگيهاي دم به دم
اومد نشست توي دلم
خوب ميدونستي دل من
كوچيكه و جا نداره
بيچاره دلخوشه و
تو آرزوي عشقشه
با اين همه
رفتي و
بازم به رسم روزگار
دلتو گذاشتي يادگار
ببار
در کویر حسرت
در کویر رویاها
در کویر خاطرات
دلخوش به باریدن تو نشسته ام
و تو اینگونه غریبانه باریدن ز سر گرفته ای
حال کرانه های خزر چگونه است
حال ساحل خاطره ها چگونه است
بگذریم
خبری از دل من داری آیا؟
چندی پیش هزار قاصدک
خبر آمدنت را آوردند
آنها از همه چیز بی خبر بودند
می دانم این غریبانه آمدن
همان
حکایت غریبی قاصدک هاست
از دلم بی خبرم!
دیشب اولین باران پائیز روی زمین گر گرفته کویر بارید. زمین تشنه نفسی کشید و بوی خوش کاهگل پشت بام ها به هوا بلند شد. باران اینجا در کویر حال و هوای خودش را دارد. این روزها آسمان ابری است. زیر باران ایستادن حالی دارد. صفایی دارد. اما حرف دل چیز دیگریست ! و باران بهانه ای برای دلتنگی اش! دلتنگ می شود حتی از شنیدن اخبار هواشنتاسی و گزارش بارن در سلسله جبال سبز البرز! باران برای دلم بهانه ای ست که گریستنش را زیر قطرات سرد آن پنهان کند.
اما
باز هم
بزن باران!
بزن باران!
عزيز من!
تو ای ناديدنی معشوق قلب من
که تقديرم
ستمکارانه چشمم را
به روی ماه زيبای تو بسته
و دستم را
از آغوش تو دزديده
و قلبم را
برای غفلت از ياد تو در زنجير افکنده...
من امشب صادق و خالص
به دور از مصلحت انديشی و عقل و حساب و ترس از تبعيد
برای اعترافی ساده اما تلخ می آيم:
دروغ است اينکه من گفتم:
(نميخواهم اسير قلب من باشی)
دروغ است اينکه من گفتم:
(نميخواهم بسوزی در ميان آتش عشقم)
دروغ است اينکه من گفتم:
(نميخواهم هميشه ياد من باشی)
دروغ است اين همه اما
تو می بخشی و می دانی
هميشه دوستت دارم
تو می بخشی و می دانی
چه بی صبرانه مشتاقم
در آغوشت بگيرم يک شب زيبای مهتابی
و اشکم را
به اشک گونه های خيس و تبدارت بياميزم
تو می بخشی و می دانی
که قلب نيمه جان من
به شوق گفتن شعری برای تو
تمام عمر ميسوزد
تو می بخشی و می دانی
که لبهايم
برای بوسه بر لبهای زيبايت
هميشه تشنه می ماند
تو می بخشی و می دانی
که من در چنگ تقديرم
و می دانی
چه زنجير ضخيمی خورده بر پايم
تو می بخشی و می دانی...
و من حتی اگر
اين اعتراف ساده را پنهان کنم از تو
خودم را تا ابد
هرگز نمی بخشم
|
گر تو شاه دختراني، من خداي شاعرانم
ـ «اين بازوان ِ اوست شور ِ هزار مستي ناسيراب گنج ِ عظيم ِ هستي و لذت را بگذار اينچنين بشناسد مرد □
بگذار درد ِ من بگذار سُرخ خواهر ِ همزاد ِ زخمها و لبان باد!
□
ليکن من (اين حرام، □ بگذار شعر ِ ما و تو
|
برگ زرد
تنها مهمان نیمکت تنها
و باد پائیزی
رفتگری بی انصاف



