تبليغاتX
ناچیده های پیچک خشک تنهایی
خودت را آماده کن

شرابی هزار ساله آماده کرده ام

تا در مهمانی آرزوهایم

به سلامتی همه ی خاطرات ناخوش گذشته مان

نوش کنیم!

آنجا که

سازهای ناکوک

بی پرده می نوازند

و رقاصان شهر

آشفته می رقصند!

اما

مهمانی سالهاست که تمام شده است

مهمانها همه مرده اند

و شراب هزار ساله ی من دست نخورده مانده است...!

می خواهم طنین صدای سکوتم را

در هزارمین کوچهی دلم

فریاد کنم!

خودت را آماده کن!

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387ساعت 17:36 توسط محسن اکرمی |


بر زبانم قفلی نهاده اند

              چه بزرگ!

                        تا نام تو را

                                 فریاد نکنم!

دستانم را بریده اند

              چه خونبار!

                         تا تو را در آغوش نگیرم!

دیدی چطور

            یاد تو را

از دفتر  کذایی خاطرات ربودند؟!

و من

نظاره گری بیش نبودم!

                هرچند عاشق !

                                   هرچند مغموم!                  

+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم آبان 1387ساعت 7:32 توسط محسن اکرمی |


تو

چه ناباورانه

تا ناکجای این زندگی

سایه انداخته ای

 من

اینگونه زندگی را

می خواهم

و

نمی خواهم!

تو

در آسمان چندم آرزوها

جا خوش کرده ای

که مرغ نفس بریده خیال را

پر پرواز

به سویت نیست!

 من

در زیر این سایه سار

عطش هزار ساله ی کویر را

احساس می کنم

تو

سرابی هستی،سراب!

که همیشه

هستی

و نیستی!

+ نوشته شده در دوشنبه بیستم آبان 1387ساعت 9:31 توسط محسن اکرمی |


 

یادش و صدای ماندگارش همیشه جاودان باد

+ نوشته شده در شنبه هجدهم آبان 1387ساعت 11:34 توسط محسن اکرمی |


لبانت
سجدهگاه
هزار بوسه ی
بی شرم آقتاب است
و چشمانت
پرده دار
شرم خورشید
 بر گستره بی دریغ دریا
اما
دستانت را
کدامین
بی خبر از
شبهای بی غروب
ساحل ربوده است؟!
کاش میدانستی
من اینجا
در این ساحل
چقدر تنهایم!
+ نوشته شده در شنبه هجدهم آبان 1387ساعت 7:36 توسط محسن اکرمی |


شکوفه ای بر زمین افتاد

باغبان پیر مُرد.

علفهای حسرت، ریشه دار شدند.

بهار آمد!!

+ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم آبان 1387ساعت 8:25 توسط محسن اکرمی |


هوای پریدن در سر است

پرنده کوچک را

چه خوش است

شکسته بال را

خیال پرواز!

امشب دل سرما زده

مرهم بال شکسته است

و

چه زیباست

خیال پرواز

اما

گربه های گرسنه شهر

امشب

ضیافت شام دارند!

+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم آبان 1387ساعت 12:10 توسط محسن اکرمی |


این روزها دلم می گیرد

این روزها دلم می سوزد

برای تو !

برای خودم!

می خواهم همسفرت شوم

اما

تو در کدامین ایستگاه مسافری

من چمدانم را بسته ام

با بلیطی در دست

که نمی دانم

برای کدامین مقصد است

قطار ناکجا کی می آید؟!

من سخت منتظرم

و چمدانم سنگین تر از همیشه است!

 

+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم آبان 1387ساعت 18:13 توسط محسن اکرمی |


تو هم به رسم روزگار

دلتو گذاشتي يادگار

خبر نداشتي نو دلت

داري هزار تا خاطره

خاطره هاي رنگارنگ

از روزاي خوب و قشنگ

خاطره ها به جاي خود

دلتنگيهاي دم به دم

اومد نشست توي دلم

خوب ميدونستي دل من

 كوچيكه و جا نداره

بيچاره دلخوشه و

تو آرزوي عشقشه

با اين همه

رفتي و  

بازم  به رسم روزگار

دلتو گذاشتي يادگار

 

+ نوشته شده در شنبه یازدهم آبان 1387ساعت 11:2 توسط محسن اکرمی |


ببار باران

ببار

در کویر حسرت

در کویر رویاها

در کویر خاطرات

دلخوش به باریدن تو نشسته ام

و تو اینگونه غریبانه باریدن ز سر گرفته ای

حال کرانه های خزر چگونه است

حال ساحل خاطره ها چگونه است

بگذریم

خبری از دل من داری آیا؟

چندی پیش هزار قاصدک

خبر آمدنت را آوردند

آنها از همه چیز بی خبر بودند

می دانم این غریبانه آمدن

همان

حکایت غریبی قاصدک هاست

از دلم بی خبرم!

+ نوشته شده در شنبه یازدهم آبان 1387ساعت 8:43 توسط محسن اکرمی |


دیشب اولین باران پائیز روی زمین گر گرفته کویر بارید. زمین تشنه نفسی کشید و بوی خوش کاهگل پشت بام ها به هوا بلند شد. باران اینجا در کویر حال و هوای خودش را دارد. این روزها آسمان ابری است. زیر باران ایستادن حالی دارد. صفایی دارد. اما حرف دل چیز دیگریست ! و باران بهانه ای برای دلتنگی اش! دلتنگ می شود حتی از شنیدن اخبار هواشنتاسی و گزارش بارن در سلسله جبال سبز البرز! باران برای دلم بهانه ای ست که گریستنش را زیر قطرات سرد آن پنهان کند.

اما

باز هم

بزن باران!

بزن باران!

+ نوشته شده در پنجشنبه نهم آبان 1387ساعت 11:46 توسط محسن اکرمی |


تو سایت شعر نو یه شعر از م فریاد دیدم. تقدیمش می کنم به اون کسی که خودش می دونه کیه !!!

عزيز من!
تو ای ناديدنی معشوق قلب من
که تقديرم
ستمکارانه چشمم را
به روی ماه زيبای تو بسته
و دستم را
از آغوش تو دزديده
و قلبم را
برای غفلت از ياد تو در زنجير افکنده...
من امشب صادق و خالص
به دور از مصلحت انديشی و عقل و حساب و ترس از تبعيد
برای اعترافی ساده اما تلخ می آيم:
دروغ است اينکه من گفتم:
(نميخواهم اسير قلب من باشی)
دروغ است اينکه من گفتم:
(نميخواهم بسوزی در ميان آتش عشقم)
دروغ است اينکه من گفتم:
(نميخواهم هميشه ياد من باشی)
دروغ است اين همه اما
تو می بخشی و می دانی
هميشه دوستت دارم
تو می بخشی و می دانی
چه بی صبرانه مشتاقم
در آغوشت بگيرم يک شب زيبای مهتابی
و اشکم را
به اشک گونه های خيس و تبدارت بياميزم
تو می بخشی و می دانی
که قلب نيمه جان من
به شوق گفتن شعری برای تو
تمام عمر ميسوزد
تو می بخشی و می دانی
که لبهايم
برای بوسه بر لبهای زيبايت
هميشه تشنه می ماند
تو می بخشی و می دانی
که من در چنگ تقديرم
و می دانی
چه زنجير ضخيمی خورده بر پايم
تو می بخشی و می دانی...
و من حتی اگر
اين اعتراف ساده را پنهان کنم از تو
خودم را تا ابد
هرگز نمی بخشم

+ نوشته شده در سه شنبه هفتم آبان 1387ساعت 11:9 توسط محسن اکرمی |


سری به شاملوی بزرگ زدم دفتر شعر آهن ها و احساس و شعر برای خون و ماتیک. برای این قدرت و عشق باید سکوت کرد.و شایدنشست و به نبایدها فکر کرد! به نظر من این شعر شاملو فراتر از ملامت مهدی حمیدی است و درد را در هر کلمه آن می توان احساس کرد. دو سالی میشه که نتونستم برم امامزاده طاهر به دیدنش. بهتره حرفی نزنم و مهمونتون کنم به  جرعه ای عشق

 

گر تو شاه دختراني، من خداي شاعرانم
مهدي حميدي

 

ـ «اين بازوان ِ اوست
با داغ‌هاي بوسه‌ي بسيارها گناه‌اش
وينک خليج ِ ژرف ِ نگاه‌اش
کاندر کبود ِ مردمک ِ بي‌حياي آن
فانوس ِ صد تمنا ــ گُنگ و نگفتني ــ
با شعله‌ي لجاج و شکيبائي
مي‌سوزد.
وين، چشمه‌سار ِ جادويي‌ تشنه‌گي‌فزاست
اين چشمه‌ي عطش
                            که بر او هر دَم
حرص ِ تلاش ِ گرم ِ هم‌آغوشي
تب‌خاله‌هاي رسوايي
مي‌آورد به بار.
 

شور ِ هزار مستي‌ ناسيراب
مهتاب‌هاي گرم ِ شراب‌آلود
آوازهاي مي‌زده‌ي بي‌رنگ
با گونه‌هاي اوست،
رقص ِ هزار عشوه‌ي دردانگيز
با ساق‌هاي زنده‌ي مرمرتراش ِ او.
 

گنج ِ عظيم ِ هستي و لذت را
پنهان به زير ِ دامن ِ خود دارد
و اژدهاي شرم را
افسون ِ اشتها و عطش
از گنج ِ بي‌دريغ‌اش مي‌راند...»
 

بگذار اين‌چنين بشناسد مرد
در روزگار ِ ما
آهنگ و رنگ را
زيبایي و شُکوه و فريبنده‌گي را
زنده‌گي را.
حال آن‌که رنگ را
در گونه‌هاي زرد ِ تو مي‌بايد جويد، برادرم!
در گونه‌هاي زرد ِ تو
                          وندر
اين شانه‌ي برهنه‌ي خون‌مُرده،
از همچو خود ضعيفي
مضراب ِتازيانه به تن خورده،
بار ِ گران ِ خفّت ِ روح‌اش را
بر شانه‌هاي زخم ِ تن‌اش بُرده!
حال آن‌که بي‌گمان
در زخم‌هاي گرم ِ بخارآلود
سرخي شکفته‌تر به نظر مي‌زند ز سُرخي لب‌ها
و بر سفيدناکي اين کاغذ
رنگ ِ سياه ِ زنده‌گي دردناک ِ ما
برجسته‌تر به چشم ِ خدايان
تصوير مي‌شود...
 


هي!
       شاعر!
               هي!
سُرخي، سُرخي‌ست:
لب‌ها و زخم‌ها!
ليکن لبان ِ يار ِ تو را خنده هر زمان
دندان‌نما کند،
زان پيش‌تر که بيند آن را
چشم ِ عليل ِ تو
چون «رشته‌يي ز لولو ِ تر، بر گُل ِ انار» ـ
آيد يکي جراحت ِ خونين مرا به چشم
کاندر ميان ِ آن
پيداست استخوان;


زيرا که دوستان ِ مرا
زان پيش‌تر که هيتلر ــ قصاب ِ«آوش ويتس»
در کوره‌هاي مرگ بسوزاند،
هم‌گام ِ ديگرش
بسيار شيشه‌ها
از صَمغ ِ سُرخ ِ خون ِ سياهان
سرشار کرده بود
در هارلم و
برانکس
انبار کرده بود
                  کُنَد تا
ماتيک از آن مهيا
لابد براي يار ِ تو، لب‌هاي يار ِ تو!


 
بگذار عشق ِ تو
در شعر ِ تو بگريد...
 

بگذار درد ِ من
در شعر ِ من بخندد...
 

بگذار سُرخ خواهر ِ هم‌زاد ِ زخم‌ها و لبان باد!
زيرا لبان ِ سُرخ، سرانجام
پوسيده خواهد آمد چون زخم‌هاي ِ سُرخ
وين زخم‌هاي سُرخ، سرانجام
افسرده خواهد آمد چونان لبان ِ سُرخ;
وندر لجاج ِ ظلمت ِ اين تابوت
تابد به‌ناگزير درخشان و تاب‌ناک
چشمان ِ زنده‌يي
چون زُهره‌ئي به تارک ِ تاريک ِ گرگ و ميش
چون گرم‌ْساز اميدي در نغمه‌هاي من!

 


بگذار عشق ِ اين‌سان
مُردارْوار در دل ِ تابوت ِ شعر ِ تو
ـ تقليدکار ِ دلقک ِ قاآني ــ
گندد هنوز و
                باز
خود را
         تو لاف‌زن
بي‌شرم‌تر خداي همه شاعران بدان!
 

ليکن من (اين حرام،
اين ظلم‌زاده، عمر به ظلمت نهاده،
اين بُرده از سياهي و غم نام)
بر پاي تو فريب
بي‌هيچ ادعا
زنجير مي‌نهم!
فرمان به پاره کردن ِ اين تومار مي‌دهم!
گوري ز شعر ِ خويش
                           کندن خواهم
وين مسخره‌خدا را
                        با سر
                                درون ِ آن
                                           فکندن خواهم
و ريخت خواهم‌اش به سر
خاکستر ِ سياه ِ فراموشي...
 

بگذار شعر ِ ما و تو
                        باشد
تصويرکار ِ چهره‌ي پايان‌پذيرها:
تصويرکار ِ سُرخي‌ لب‌هاي دختران
تصويرکار ِ سُرخي‌ زخم ِ برادران!
و نيز شعر ِ من
يک‌بار لااقل
تصويرکار ِ واقعي چهره‌ي شما
دلقکان
دريوزه‌گان
"شاعران!"


 

+ نوشته شده در دوشنبه ششم آبان 1387ساعت 12:22 توسط محسن اکرمی |


برگ زرد

تنها مهمان نیمکت تنها

و باد پائیزی

رفتگری بی انصاف

+ نوشته شده در پنجشنبه دوم آبان 1387ساعت 9:27 توسط محسن اکرمی |