تبليغاتX
ناچیده های پیچک خشک تنهایی
همه ي داشته هامان  همه ي دل خوشي هامان و  همه ي آرزوهامان را كلاغان با خود برده اند مانده ايم دلخوش به تكه چوبي از درختي كهنسال در دستانمان، آه كه عصا ها قد خميده مان و دل شكسته مان را تاب نمي آورند.

+ نوشته شده در شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 12:37 توسط محسن اکرمی |


چیزی نمی گویم.

به خاطر همه ي ناچيده ها و ناگفته ها، تا روزي كه بشود حرفي زد و خنديد و دلي خوش كرد،

خدا نگهدار.  

+ نوشته شده در شنبه یازدهم مهر 1388ساعت 10:5 توسط محسن اکرمی |


پشت اين پنجره

 چيزي نيست

جز گلدان خالي و

چشمي كه منتظر باران است!

و فرفره اي كه

هنوز با بادشمال مي چرخد.

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388ساعت 8:54 توسط محسن اکرمی |


احتياط،

كلاغان خبرچين مشغول كارند!

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388ساعت 10:18 توسط محسن اکرمی |


موجی دیگر در راه است.

دستانم در ماسه ها جا مانده اند.

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388ساعت 12:47 توسط محسن اکرمی |


 جز تو

هيچ كس

 فال خشكيده ي ته فنجان قهوه را

نمي داند!

براي همين است كه ديگر نمي آيي؟!

+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت 8:52 توسط محسن اکرمی |


ديروز قناري خانه مان مُرد

امروز كلاغ مرده شور استعفايش را اعلام كرد!

+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم شهریور 1388ساعت 12:21 توسط محسن اکرمی |


چه واقعيت تلخي است اجبار!

مجبوريم در دنياي احمق ها احمق ترين باشيم تا ...

+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم شهریور 1388ساعت 11:15 توسط محسن اکرمی |


وقتي دل آدم مي گيرد كاري از دست كسي بر نمي آيد. آدم بايد به حال خودش رها شود. بايد آنقدر در حال و هواي خودش بماند تا دلش خوش شود. وقتي به حرف دلت گوش ندادي. ديگر هوايي نمي شود. ديگر چيزي نمي خواهد . اصلاً رهايت مي كند. مي گويد خودت مي داني. زندگي بدون دل و هرچه در آن هست هم ...

 بگذريم...

دلتون هميشه خوش.

+ نوشته شده در دوشنبه نهم شهریور 1388ساعت 9:3 توسط محسن اکرمی |


سیاه

 

خب ..آره که خیابونا و بارونا و میدونا و آسمونا ارث بابامه

واسه همینه که از بوق سگ تا دین روز

این کله پوکو میگیرم بالا

و از بی سیگاری میزنم زیر آواز

و اینقدر میخونم

تا این گلوی وا مونده وا بمونه....

تا که شب بشه و بچپم تو یه چار دیواری حلبی

که عمو بارون رو طاقش

عشق سیاه خیالی منو ضرب گرفته

 

شام که نیس

خب زحمت خوردنشم ندارم

در عوض

چشم من و پوتینای مچاله و پیریه که

رفیق پرسه های بابام بودن

بعدشم واسه اینکه قلبم نترکه

چشمارو میبندم و کله رو ول میکنم رو بالشی که پر از گریه های ننمه  

گریه که دیگه عار نیست

خواب که دیگه کار نیست

 

تا مجبور بشی از کله سحر

یا مفت بگی و یا مفت بشنفی و

آخر سر اینقدر سر بسرت بذارن که

سر بذاری به خیابونا

هی هی

 دل بده تا پته دلمو واست رو کنم

میدونی؟

همیشه این دلم به اون دلم میگه

دکی

تو این دنیای هیشکی به هیشکی

این یکی دستت باید اون یکی دستتوبگیره

ورنه خلاصی

خلاص!

اگه این نبود ...حالیت میکردم که

کوهها رو چه طوری جابجا میکنن

استکانها رو چه جوری می سازن

سرد و گرم و تلخ و شیرینش نوش جان

من یاد گرفتم

چه جوری شبا

از رویاهام یک خدا بسازم و...

دعاش کنم که

عظمتتو جلال

امشب هم گذشت و کسی ما رو نکشت

بعدش هم چشما مو میبندم و دلو میسپرم

به صدای فلوت یدی کوره

که هفتاد سال تمومه عاشق یه دخترچارده ساله بوره

منم عشق سیاهمو سوت میزنم تا خوابم ببره

تو ته تهای خواب یه صدای آشنایی چه خوش میخونه

 

بشنو.....

 

هی لیلی سیاه

اینقدر برام عشوه نیا

تو کوچه...

تو گذر...

تو سر تا سر این شهر

هرجا بری همراتم

سگ وسوتک میدونه

کشته عشوه هاتم

+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم مرداد 1388ساعت 10:38 توسط محسن اکرمی |