تبليغاتX
ناچیده های پیچک خشک تنهایی
براي كسي كه خودش مي داند كيست

عزيز من!
تو ای ناديدنی معشوق قلب من
که تقديرم
ستمکارانه چشمم را
به روی ماه زيبای تو بسته
و دستم را
از آغوش تو دزديده
و قلبم را
برای غفلت از ياد تو در زنجير افکنده...
من امشب صادق و خالص
به دور از مصلحت انديشی و عقل و حساب و ترس از تبعيد
برای اعترافی ساده اما تلخ می آيم:
دروغ است اينکه من گفتم:
(نميخواهم اسير قلب من باشی)
دروغ است اينکه من گفتم:
(نميخواهم بسوزی در ميان آتش عشقم)
دروغ است اينکه من گفتم:
(نميخواهم هميشه ياد من باشی)
دروغ است اين همه اما
تو می بخشی و می دانی
هميشه دوستت دارم
تو می بخشی و می دانی
چه بی صبرانه مشتاقم
در آغوشت بگيرم يک شب زيبای مهتابی
و اشکم را
به اشک گونه های خيس و تبدارت بياميزم
تو می بخشی و می دانی
که قلب نيمه جان من
به شوق گفتن شعری برای تو
تمام عمر ميسوزد
تو می بخشی و می دانی
که لبهايم
برای بوسه بر لبهای زيبايت
هميشه تشنه می ماند
تو می بخشی و می دانی
که من در چنگ تقديرم
و می دانی
چه زنجير ضخيمی خورده بر پايم
تو می بخشی و می دانی...
و من حتی اگر
اين اعتراف ساده را پنهان کنم از تو
خودم را تا ابد
هرگز نمی بخشم

"م. فرياد"

+ نوشته شده در پنجشنبه یازدهم تیر 1388ساعت 9:40 توسط محسن اکرمی |


ميلاد تو

در دل چاك چاك من

مرهم هزار زخم كهنه است

باد شو اي نسيم

طوفان شو

و تمام ابرهاي عالم را

بر اين دل چاك چاك ببار

ببار كه مرد سرزمين بي باران

تو را مي خواهد

تو را كه سالهاست لحظه لحظه زندگي بوده اي

سالهاست كه پنجره هاي اين خانه ي بي در، بي ديوار و بي سقف، بازند

شايد قاصدكي، پرستويي خبري بياورد از تو

...

تولدت مبارك بانوي عشق

+ نوشته شده در پنجشنبه یازدهم تیر 1388ساعت 9:5 توسط محسن اکرمی |


روزگار غريبيست نازنين...!
+ نوشته شده در شنبه ششم تیر 1388ساعت 13:44 توسط محسن اکرمی |


براي ندا

نگاهت

                 پرواز

                   كدامين پرنده ي آرزوست

                           از سينه ي در خون نشسته ؟

رخسارت عاشقي را به عزا نشسته است!

اينك تو

آزاده ترين دختراني!

+ نوشته شده در سه شنبه دوم تیر 1388ساعت 14:14 توسط محسن اکرمی |


تصنيف زيباي استاد شجريان با شعر اصلان اصلائيان 

شب است و چهره ی میهن سیاهه

نشستن در سیاهی ها گناهه

تفنگم را بده تا ره بجویم

که هر که عاشقه پایش به راهه

برادر بی قراره.برادر شعله واره.برادر دشت سینه اش لاله زاره

شب و دریای خوف انگیز و طوفان

من و اندیشه های پاک پویان

برایم خلعت و خنجر بیاور

که خون میبارد از دلهای سوزان

برادر نوجونه.برادر غرق خونه.برادر کاکلش آتش فشونه

تو که با عاشقان درد آشنایی تو که هم رزم و هم زنجییرمایی

ببین خون عزیزان را به دیوار بزن شیپور صبح روشنایی

+ نوشته شده در سه شنبه دوم تیر 1388ساعت 8:49 توسط محسن اکرمی |


ببار ای بارون ببار
با دلُم گریه كن، خون ببار
در شبای تیره چون زلف یار
بهر لیلی چو مجنون ببار ای بارون

دلا خون شو خون ببار
بر كوه و دشت و هامون ببار
دلا خون شو خون ببار
بر كوه و دشت و هامون ببار
به سرخی لبای سرخ یار
به یاد عاشقای این دیار
به داغ عاشقای بی مزار ای بارون

ببار ای بارون ببار
با دلُم گریه كن، خون ببار
در شبای تیره چون زلف یار
بهر لیلی چو مجنون ببار ای بارون

ببار ای ابر بهار
با دلُم به هوای زلف یار
داد و بیداد از این روزگار
ماهُ دادن به شبهای تار ای بارون

ببار ای بارون ببار
با دلُم گریه كن، خون ببار
در شبای تیره چون زلف یار
بهر لیلی چو مجنون ببار ای بارون


دلا خون شو خون ببار
بر كوه و دشت و هامون ببار
دلا خون شو خون ببار
بر كوه و دشت و هامون ببار
به سرخی لبای سرخ یار
به یاد عاشقای این دیار
به داغ عاشقای بی مزار ای بارون

ببار ای بارون ببار
با دلُم گریه كن، خون ببار
در شبای تیره چون زلف یار
بهر لیلی چو مجنون ببار ای بارون

با دلُم گریه كن، خون ببار
در شبای تیره چون زلف یار
بهر لیلی چو مجنون ببار ای بارون

+ نوشته شده در دوشنبه یکم تیر 1388ساعت 12:21 توسط محسن اکرمی |


تقديم به قاصدكهايي كه غريبانه خبرهايشان را در ناكجاهاي دل خودشان فرياد مي كنند!

قاصدک هان! چه خبر آوردی
از کجا وز که خبر آوردی
خوش خبر باشی اما .. اما
گرد بام و در من بی ثمر می گردی
انتظار خبری نیست مرا
نه زیاری
نه ز دیار و دیاری
باری
برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس
برو آنجا که تو را منتظرند
قاصدک در دل من
همه کورند و کرند
دست بردار از این در وطن خویش غریب

قاصد تجربه های همه تلخ
با دلم می گوید
که فریبی تو فریب
که دروغی تو دروغ

قاصدک هان!
ولی
راستی آیا رفتی با باد؟
با تو ام آی کجا رفتی آی!

راستی آیا جایی خبری هست هنوز؟
مانده خاکستر گرمی جایی؟
در اجاقی طمع شعله نمی بندم
خردک شرری هست هنوز؟

قاصدک، قاصدک، قاصدک!
ابرهای همه عالم شب و روز
در دلم می گریند


مهدی اخوان ثالث (م-امید)

+ نوشته شده در یکشنبه سی و یکم خرداد 1388ساعت 9:51 توسط محسن اکرمی |


دلم تنگ و

            دلم تنگ و

                      دلم تنگ .

غم عالم به جونم ميزنه چنگ.  

+ نوشته شده در شنبه سی ام خرداد 1388ساعت 11:25 توسط محسن اکرمی |


بگذارید این وطن دوباره وطن شود.
بگذارید دوباره همان رویایی شود که بود.
بگذارید پیشاهنگ دشت شود
و در آن‌جا که آزاد است منزلگاهی بجوید.

(این وطن هرگز برای من وطن نبود.)

بگذارید این وطن رویایی باشد که رویاپروران در رویای
خویش‌داشته‌اند.ــ
بگذارید سرزمین بزرگ و پرتوان عشق شود
سرزمینی که در آن، نه شاهان بتوانند بی‌اعتنایی نشان دهند نه
ستمگران اسبابچینی کنند
تا هر انسانی را، آن که برتر از اوست از پا درآورد.
(این وطن هرگز برای من وطن نبود.)

آه، بگذارید سرزمین من سرزمینی شود که در آن، آزادی را
با تاج ِ گل ِ ساخته‌گی ِ وطن‌پرستی نمی‌آرایند.
اما فرصت و امکان واقعی برای همه کس هست، زنده‌گی آزاد است

و برابری در هوایی است که استنشاق می‌کنیم.

(در این «سرزمین ِ آزاده‌گان» برای من هرگز
نه برابری در کار بوده است نه آزادی.)

بگو، تو کیستی که زیر لب در تاریکی زمزمه می‌کنی؟
کیستی تو که حجابت تا ستاره‌گان فراگستر می‌شود؟

سفیدپوستی بینوایم که فریبم داده به دورم افکنده‌اند،
سیاهپوستی هستم که داغ برده‌گی بر تن دارم،
سرخپوستی هستم رانده از سرزمین خویش،
مهاجری هستم چنگ افکنده به امیدی که دل در آن بسته‌ام
اما چیزی جز همان تمهید ِ لعنتی ِ دیرین به نصیب نبرده‌ام
که سگ سگ را می‌درد و توانا ناتوان را لگدمال می‌کند.

من جوانی هستم سرشار از امید و اقتدار، که گرفتار آمده‌ام
در زنجیره‌ی بی‌پایان ِ دیرینه سال ِ
سود، قدرت، استفاده،
قاپیدن زمین، قاپیدن زر،
قاپیدن شیوه‌های برآوردن نیاز،
کار ِ انسان‌ها، مزد آنان،
و تصاحب همه چیزی به فرمان ِ آز و طمع.

من کشاورزم ــ بنده‌ی خاک ــ
کارگرم، زر خرید ماشین.
سیاهپوستم، خدمتگزار شما همه.
 من مردمم: نگران، گرسنه، شوربخت،
که با وجود آن رویا، هنوز امروز محتاج کفی نانم.
هنوز امروز درمانده‌ام. ــ آه، ای پیشاهنگان!
من آن انسانم که هرگز نتوانسته است گامی به پیش بردارد،
بینواترین کارگری که سال‌هاست دست به دست می‌گردد.
با این همه، من همان کسم که در دنیای کُهن
در آن حال که هنوز رعیت شاهان بودیم
بنیادی‌ترین آرزومان را در رویای خود پروردم،
رویایی با آن مایه قدرت، بدان حد جسورانه و چنان راستین
که جسارت پُرتوان آن هنوز سرود می‌خواند
در هر آجر و هر سنگ و در هر شیار شخمی که این وطن را
سرزمینی کرده که هم اکنون هست.
آه، من انسانی هستم که سراسر دریاهای نخستین را
به جست‌وجوی آنچه می‌خواستم خانه‌ام باشد درنوشتم
من همان کسم که کرانه‌های تاریک ایرلند و
دشت‌های لهستان
و جلگه‌های سرسبز انگلستان را پس پشت نهادم
از سواحل آفریقای سیاه برکنده شدم
و آمدم تا «سرزمین آزاده‌گان» را بنیان بگذارم.

آزاده‌گان؟
یک رویا ــ
رویایی که فرامی‌خواندم هنوز امّا.

آه، بگذارید این وطن بار دیگر وطن شود
ــ سرزمینی که هنوز آن‌چه می‌بایست بشود نشده است
و باید بشود! ــ
سرزمینی که در آن هر انسانی آزاد باشد.
سرزمینی که از آن ِ من است.
ــ از آن ِ بینوایان، سرخپوستان، سیاهان، من،
که این وطن را وطن کردند،
که خون و عرق جبین‌شان، درد و ایمان‌شان،
در ریخته‌گری‌های دست‌هاشان، و در زیر باران خیش‌هاشان
بار دیگر باید رویای پُرتوان ما را بازگرداند.

آری، هر ناسزایی را که به دل دارید نثار من کنید
پولاد ِ آزادی زنگار ندارد.
از آن کسان که زالووار به حیات مردم چسبیده‌اند
ما می‌باید سرزمین‌مان را آمریکا را بار دیگر باز پس بستانیم.
آه، آری
آشکارا می‌گویم،
این وطن برای من هرگز وطن نبود،
با وصف این سوگند یاد می‌کنم که وطن من، خواهد بود!
رویای آن
همچون بذری جاودانه
در اعماق جان من نهفته است.

ما مردم می‌باید
سرزمین‌مان، معادن‌مان، گیاهان‌مان، رودخانه‌هامان،
کوهستان‌ها و دشت‌های بی‌پایان‌مان را آزاد کنیم:
همه جا را، سراسر گستره‌ی این ایالات سرسبز بزرگ را ــ
و بار دیگر وطن را بسازیم!

 

لنگستن هیوز

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388ساعت 12:31 توسط محسن اکرمی |


ا

سبز باشيد و هميشه جاويد

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم خرداد 1388ساعت 13:32 توسط محسن اکرمی |