فیلم پارسی زبان جدایی نادر از سیمین افتخاری در تاریخ سینمای ایران جایزه ارزشمند اسکار را دریافت نمود . این اتفاق بزرگ و خوشایند بر همه ی هنردوستان و فرهنگ دوستان خجسته باد .
متأسفانه سایتهای مربوط به تصاویر دریافت جایزه آقای فرهادی فیلتر بودند! نتوانستم عکسی بگذارم.
فرهادی پس از گرفتن جایزه اسکار ، خطاب به حاضران در مراسم گفت: سلام به مردم خوب سرزمینم. الان ایرانی های زیادی در سرتاسر دنیا نشسته اند و مراسم را نگاه می کنند. آنها خوشحالند. نه فقط به خاطر این جایزه و سینما بلکه بیشتر به این خاطر که در روزگاری که دائم حرف جنگ است و سیاست، نام ایران همراه فرهنگ است. فرهنگی کهن كشورم زير غبار سياست پنهان شده واین جایزه را به مردم کشورم تقدیم می کنم که به همه فرهنگ ها و تمدن ها احترام می گذارند.
روزي ما دوباره...
روزی ما دوباره کبوتر هایمان را پیدا خواهیم کرد
و مهربانی دست زیبایی را خواهد گرفت .
روزی که کمترین سرود
بوسه است
و هر انسان
برای هر انسان
برادری است
روزی که دیگر درهای خانه شان را نمی بندند
قفل
افسانه یی ست
وقلب
برای زندگی بس است .
روزی که معنای هر سخن دوست داشتن است
تا تو به خاطر آخرین حرف دنبال سخن نگردی.
روزی که آهنگ هر حرف
زندگی ست
تا من به خاطر آخرین شعر رنج جست و جوی قافیه نبرم.
روزی که هر لب ترانه یی ست
تا کمترین سرود ، بوسه باشد .
روزی که تو بیایی برای همیشه بیایی
و مهربانی با زیبایی یکسان شود .
روزی که ما دوباره برای کبوترهایمان دانه بریزیم . . .
و من آن روز را انتظار می کشم
حتی روزی که دیگر نباشم
احمد شاملو
با معرفت دمت گرم. سنگ تموم گذاشتي، يعني تو اين روزاي سرد پائيز اینجوری حرف رفتن زدی ؟قبول كنم كه حرف همه ی دودای سیگار ها و ترانه ها از رو سادگی بود؟ يعني بايد قبول كنم كه ... ولي مگه ميشه مگه ميشه بارون بياد و دل هواتو نکنه ؟مگه ميشه خواب پرواز ديد و ياد تو نبود؟ بد جاهايي رو براي خودت گرفتي. تو اين گوشه هاي دل قرار نبود كسي جا خوش كنه. يه باره اومدي گفتم قدمت رو چشم. نشستي و تا به خودم اومدم ديدم نيستي و وقتي كه خبر شدم ديدم همه اون گوشه هاي ناب و دست نخورده دلم رو هم با خودت بردي.باشه برو هرچي هم كه بردي مال خودت اصلا اين دل كه ديگه براي من دل نميشه . يه وقتايي بهم ميگه منو دست كي سپردي ؟ ميگم دست اوني كه لايقش بود . ميگه: مطمئني؟ ميگم آره مطمئنم. ميگم اصلا مگه تو به حرف من بودي؟ مگه اصلا دست من بود؟ سر خود بودي.خودت هر كاري خواستي كردي. منو هم ديوونه كردي. ميگه هنوزم مطمئني؟! ميگم:...
خدا را در پستوي خانه نهان بايد كرد...
خواستم بگم تا امروز سي و دو سال رو از دست دادم سال سي و سه شروع شد مثل سالهاي قبل . نمي دونم شما هيچوقت فكر كرديد مي تونستيد چه چيزهايي داشته باشيد و يا قشنگترش مي تونستيد چطور تا حالا گذرونده باشيد و نگذرونديد من به اين نتيجه رسيدم كه نبايد در باره اش فكر كرد. خدا رو شكر توجيه هاي زيادي داريم مثلا خواسته هاي بشر نامحدوده و امكاناتش محدود. محدوديت هم خوبه چون خلاقيت پشتشه يا عاميانه ترش آدم بايد به اونچه كه داره قانع باشه و هرچي خدا بخواد همون ميشه. با اين حساب جاي خوشحالي داره كه من هم مثل خيليا آدم قناعت پيشه اي هستم كه با امكانات محدود خودش خلاقانه زندگي مي كنه و قانع و اميدوار به پرودگار. بگذريم حس الانم اينه كه خيلي سرده و حال و حوصله و دل و دماغ خوشي ندارم.
چي ميشد اينقده حسابگر نبوديم؟! آخه مگه تا حالا به كجا رسيديم؟! به كجا مي خواهيم برسيم؟! همه كارهامون رو حساب كتابه، حرف زدن ها، دوست داشتن ها و حتي تبريكاتمون. كاش اينقده حسابگر نبوديم و ميذاشتيم دلمون صاف و ساده بمونه. كاش ميذاشتيم حتي براي يه بار هم كه شده هر كاري دلش مي خواد بكنه، شايد همون يه بار مي شد طعم خوشبختي رو احساس كرد. شايد تو زندگيمون همين يه فرصت به ما داده شده. شايد...
يكي گفت خداحافظ!
نيمكت ماند
و
سيگاري كه دود مي شد!
که چشم من
تو نخ ابره که بارون بزنه ،
آخ اگه بارون بزنه ،
آخ اگه بارون بزنه...
كه چه شود؟
راست مي گويي
هزار نگفته دل من و تو
همان بهتر
كه ناگفته بماند.
بر بام بلندترين خانه
در كوير
زير آسمان آبي
اگر دريا بگذارد
صدايم با صدايت آشناست!


